امروز اربعین است !!!
از کربلا تا شام ، حکایت سرهاى جسور شماست که شمشیرها را به خاک افکند
من از روایت خونابه و خنجر مى آیم ؛
از شعله هاى به دامن نشسته و فریادهاى بى یاورى .
امروزاربعین خورشید است.
نگاه کن چگونه پرندگان، بر شاخه هاى درختان روضه مى خوانند؛
چگونه ابرها ، پهنه زمین را مى بارند !
زخم عاشورا همیشه تازه است .
پاییز را دیده اى، چگونه نوباوگان تابستان را به زمین مى ریزد و
سر و روى جهان را به زردى مى نشاند ؟!
اکنون دیرى است که پروانه هاى هاشمى مان را شعله هایى یزیدى ،
بر تپّه هاى خاکستر فرو ریخته اند .
دیرى است که گیسوان کودکى رقیّه را بادهاى یغماگر، با خویش برده اند .
زمین ، پاییزش را از یاد مى برد، اما زخم عمیق عاشورا را هرگز .
سال ها مى گذرد و ما همچنان سوگ کبوترانى آزاده را بر سینه مى کوبیم .
زینب (س) بشیر را فرا میخواند
بشیر تو بشارت دهنده ای – تو پیشاپیش کاروان در حرکتی
وقتى به مدینه النبّى رسیدیم ، مبادا کسى جلوى قافله اسراى کربلا، گوسفندى را سر ببرد!
این کاروان، از سفر چهل روزه با سرهاى بریده بر بالاى نى مى آید
نگذارهیچ لاله اى را در رثاى شهدایمان پرپر کنند! سراسر خاک کربلا، پر بود
از گلبرگ هاى خونین و پاره اى که از هر سو مرا صدا مى زدند : أخَىَّ اخَّى
اجازه نده کسى بر سر و رویش خاک بریزد؛ هنوز باد، گرد و خاک کوچه هاى
کوفه و شام را از سر و روى زنان و کودکان عزادار نربوده است
این صورت هاى کبود و دست هاى سوخته ، نیازى به گلاب افشانى ندارند ؛
هنوز اربعین گل هایى که با تشنه کامى بر خاک و خون افتادند ، تمام نشده
بگو پاى برهنه به استقبالمان نیایند ؛
این کاروان پر است از کودکانى که پاى پرآبله دارند
سفارش کن شهر را شلوغ نکنند و دور و برمان را نگیرند،
ما از ازدحام نگاه هاى نامحرم و بیگانه بازگشته ایم
بگذار آسوده ات کنم بشیر!
دل زینب براى خلوت مزار جدش پر مى کشد تا به دور از چشم خونبار
رباب و سکینه و سجّاد (ع) و این کاروان داغدار، پیراهن کهنه و خونین
حسین (ع) را بر سر و روى خویش بنهد و گریه هاى فرو خورده چهل
روزه اش را یک سره رها سازد .

این وبلاگ صرفا به اعضای روستای ابره در (توابع شهرستان تفرش) تعلق داردو به هیچ شخص یا ارگان دولتی خاص (دهیار وشورا ....) تعلق ندارد و هدف اصلی اطلاع رسانی به هموطنان میباشد لطفا مطالب خود را به پست الکترونیکی زیر بفرستید