تسلیت اربعین حسینی



از پرهاى سوخته و خیمه هاى خاکستر، چهل روز مى گذرد؛ از شانه هاى
بى تکیه گاه و چشم هاى به خون نشسته، از لحظاتى که سِیلی مى وزید و
صحرا در عطشى طولانى ، ثانیه هایش را به مرگ مى بخشید
حالا چهل روز است که مرثیه هامان را در کوچه هاى داغ، مکرّر مى کنیم
چهل شب است که بر نیزه شدن آفتاب را سر بر شانه هاى آسمان مى گرییم.
از شام تا کربلا

دخترک لبه دامن را روی مچ لاغر پایش میاندازد . نمیخواهد بابا اثر
حلقههای اسارت را ببیند . دارند به خانه برمیگردند اما دخترک خانه را آنقدردور
و خودش را آنقدرخسته و ناتوان میبیند که رسیدن به آن برایش ناممکن مینماید
فرات نزدیک است اما حالا دیگر حتی آب هم نمیخواهد. پریشان است شاید اگر او
ودیگربچهها آب نخواسته بودند،حالا عموعبّاس (ع) اینجا بود وبرایش پناه میشد
به خودش میگوید : چه خیال باطلی ...
- حتی اگر آب هم نخواسته بود، باز عمو عبّاس (ع) نبود. مثل برادرانش
دوست دارد با پدرحرف بزند.میترسد اشکش سرازیر شود.این عمّه جان زینب (س)
است که زبان به شِکوه ودرد دل با حسین مظلوم (ع) گشوده است.از بلاها وگستاخی
های یزید ملعون میگوید. از تحقیرهای این چهل روز مینالد . از اینکه آنها اهل بیت
پیامبر (ص) بودند اما به عنوان خارجی به مردم معرفی شدند و این چقدر درد دارد
برای زینت پدرزینب (س) - که نامش را خود پیامبر(ص) انتخاب کرده بود بقیه افراد
کاروان هرکدام به نوعی تجدید خاطره میکنند . رباب گوشهای سر در گریبان است .
با چشم دشت را میکاود. گویا انتظار دارد علی اصغرش را بیابد . همه مادران پیکر
مطهر فرزندانشان را میکاوند جز زینب ( س ) که ازحسین ( ع ) جدا نمیشود و با
اینکه دوپسرش عون ومحمّد را درواقعه عاشوراازدست داده،سراغشان را نمیگیرد
گویی آنها را به برادرش هدیه داده است .
دخترک همه را از نظرمیگذراند و یاد خواهر کوچکش رقیّه خاتون (س) سه ساله
میافتد . رقیهای که او را در خرابه شام جا گذاشتند . به رقیّه ( س ) حسودیاش
میشود.
شاید اگر او به جای رقیّه سر پدر را در آغوش گرفته بود، حالا رقیه اینجا بود
و او در خرابه شام
خاطرات این چهل روز را مرور میکند که دستی به مهربانی برشانهاش میخورد .
بلند شو جان خواهر . باید به سمت مدینه حرکت کنیم .
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای !!!
" التماس دعا "
{ انّالله وانّاالیه راجعون }
بدون یار شدم ، رفت آن که یارم بود
همان که وقت غم و غصه غمگُسارم بود
از این قنوت و از این دستهای سرد تهی
مشخص است که هم دارو هم ندارم بود
عرض تسلیّت و تعزیت وبلاگ روستای ابره در را خدمت خانواده های محترم
مُعزّا ( سیّدین عزیز) ابراز نموده و برای این مادر مهربان بهترین جایگاه را در
منزلگه هستی از خداوند مهربان خواستاریم . روحش شاد


روستا ، یعنی جریان زندگی، یعنی روح واقعی زیستن انسان ،
روستا ، تداعی کننده زندگی است ، تلاشی که هر صبح با صدای طبیعت
و صداهای طبیعی آغاز میشود ، در پاکی و صمیمیت
و با خواب خورشید ، به استراحتگاه میرود .
روستا ، یعنی کار، تلاش بی وقفه ، شاکر بودن و چشم و دست به آسمان داشتن
و دست بر زانو گذاشتن و انشاءا... گفتن .
روستا ، رگ حیات هر کشوراست ، رگهایی که خون تولید در آن جاری است
و تداوم حیات هر روستا ، تضمینی است برای حیات کل کشور.
روستا هنوزهم تداعیکننده عشق و صفا و صمیمت است ،
همدلی مردم ، همصدایی همه و پاکی و بی ریا بودن .
روز ۱۵ مهرماه از سوی شورای فرهنگ عمومی کشور و با هدف ارج
نهادن به روستا و فرهنگ روستایی ، به نام روز روستا ، نامگذاری شده
است .

با عرض تسلیت خدمت کلیه خانواده های عزادار - و طلب آمرزش و مغفرت برای آنمرحوم

با عرض تسلیت خدمت کلیه خانواده های عزادار - و طلب آمرزش و مغفرت برای آنمرحوم

هفته دفاع مقدّس
یادواره ای برای مهربانانِ ِ
این سرزمین

گرامیباد یاد و خاطره شهید گرانقدر روستای
ابره در " شهید سیّد اسدالله ابره دری"