هشتم محرّم

                        

    از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسی که موفق شد از ابا عبد الله کسب اجازه کند ،

 فرزند جوان و رشیدش علی اکبر بود که خود اباعبدالله در باره اش شهادت داده است

 که از نظر اندام و شمایل، اخلاق، منطق و سخن گفتن، شبیه ترین فرد به پیغمبر بوده

 است. سخن که میگفت گویی پیغمبر است که سخن میگوید. آنقدر شبیه بود که خود

 اباعبدالله فرمود : خدایا خودت می دانی که وقتی ما مشتاق دیدار پیغمبر می شدیم ،

 به این جوان نگاه می کردیم . آیینه تمام نُمای پیغمبر بود. این جوان آمد خدمت پدر،

 گفت: پدر جان به من اجازه جهاد بده درباره بسیاری از اصحاب، مخصوصا جوانان

روایت شده که وقتی برای اجازه گرفتن نزد حضرت می آمدند، حضرت به نحوی تعلل

می کرد ولی وقتی که علی اکبر ( ع ) می آید و اجازه میدان می خواهد، حضرت فقط

                  سرشان را پایین می اندازند. جوان روانه میدان شد

اباعبدالله چشمهایش حالت نیم خفته بخود گرفته بود به او نظر کرد مانند نظر شخص

 ناامیدی که به جوان خودش نگاه میکند نا امیدانه  نگاهی به جوانش کرد، چند قدمی

                هم پشت سر او رفت. اینجا بود که گفت: خدایا !

                  خودت گواه باش که جوانی به جنگ اینها می رود که از همه مردم به پیغمبر

تو شبیه تر است . جمله ای هم به عمر سعد گفت ، فریاد زد به طوری که عمر سعد

                  فهمید : خدا نسل تو را قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی .