قصّه از جایی شروع شد که با عصبانیّت  گفتی :

بچّه را وِل کردی به اَمان خدا !

ماشین را وِل کردی به اَمان خدا !

خونه را وِل کردی به اَمان خدا !

و ...

و این طور شد که اَمان خدا شد مظهر نا اَمنی ...

ای کاش ...

ای کاش می دانستیم اَمن ترین جای عالم اَمان خداست .