درگذشت ناگهانی دو تن از همشهریان عزیزمان جناب آقای اسماعیل رضایی و دوشیزه رضایی (دختر حسن رضایی - جانباز)را به خانواده این دو عزیز بالاخص طائفه غلامحسینی تسلیت  عرض نموده و از خداوند منان طلب آمرزش برای این دو عزیز و صبر و شکیبایی برای خانواده ایشان را مسئلت دارم.

می خواستم چند خطی از مرحوم اسماعیل رضایی بنویسم اما نمی دانم در حد و اندازه آن هستم و لیاقت آن را دارم اما .....

فقط میتونم به خاطرات رجوع کنم...

بچه که بودیم اغلب مردم ماشین نداشتند و جاده ها خاکی بود و روستای ما تلفن هم نداشت که مردم از شهرنشینها خبری داشته باشند

هر کی پیغامی پسغامی داشت و یا امانتی داشت میداد به راننده تنها ماشینی که جابجایی مسافرا را انجام می داد نکته مهمتر اینکه همه ختم ها هم حضور داشت تا مهمونا جا نمونند.

راننده این مینی بوس که 25 سال برای این روستا تو خاک و برف و باران به این روستا بی ریا خدمت کرد آقا اسماعیل بود شاید خیلی ها بگن خوب پولشو گرفت ولی این جمله گفتنش ساده است چون در کل سال فقط عید ها در آمد داشت و بعضی وقتها با دو تا مسافر میومد روستا

 این بنده خدا الانم که به رحمت خدا رفته تو این راهها پول زیادی به جیب نزد!!!!!.

خلاصه یادم میادسربازی های قدیم سربازی بود  نه تلفنی بود نه چیزی به محض اینکه مینی بوس اسماعیل میومد نگاه می کردیم ببینیم کی اموده یا کدوم سرباز اومده بریم از خانوادش مژده گانی بگیریم.

یادم میاد بعضی وقتها حس جوونی داشتیم و دربست می گرفتیم می رفتیم ابره در موقع برگشتن اصلا به روی خودش نیاورد که شما چون با من نیامدید حق ندارید سوار بشین تازه کلی هم تحویل می گرفت مخصوصا این اواخر که 2 تا مینی بوس بود.

این اواخر تازه مردم روستا  قدر این مرد را دونستند.

خلاصه خدا رحمتش کنه – مرد بود و مرد زیست و بزرگ مرد رفت.